ღموج درياღ


 

 

 

نفس كه مي كشم ، با من نفس مي كشد

قدم كه بر مي دارم ، قدم بر مي دارد

بيدار مي ماند تا خوابهايم را تماشا كند

او فرشته ي من است....همان موكل مهربان


اشك هايم را قطره قطره مي نويسد

دعاهايم را يادداشت مي كند

آرزوهايم را اندازه مي گيرد

و هر شب مساحت قلبم را حساب مي كند

و وقتي كه مي بيند دلتنگم

پا در مياني مي كند و كمي نور از خدا مي گيرد

 و در دلم مي ريزد تا دلم كوچك و مچاله نماند

 

 

 

به فرشته ام مي گويم از اينجا تا آرزوهاي من چقدر راه است؟

من كي به روياهايم مي رسم؟

مي گويم : من از قضا و از قدر واهمه دارم.

من از تقدير مي ترسم . از سرنوشتي كه خدا برايم نوشته است.

من از صفحه هاي فردا بي خبرم.

كاش قلم دست خودم بود...كاش خودم مي نوشتم...

 

فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد

 و مي گويد:

بنويس...دعاهايت را بنويس...روياهايت را ، خيالت را و آرزويت را ،

 فكرت را و ذكرت را...

هر چه كه مي خواهي...

بنويس كه دعايت همان سرنوشت توست .

 تقديرت همان است كه پيش تر خود نوشته اي...


شب است و از هزار شب بهتر است.

فرشته ها پايين آمده اندو تا پگاه درود است و سلام...

قلم دست من است و مي نويسم

مي دانم كه تا پيش از طلوع آفتاب

 تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت...

 

 


نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1391ساعت 01:48 توسط mojedarya| ارسال نظر(3) |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - قالب وبلاگ