دلي که از بي کسي غمگين است،هر کسي را مي تواند تحمل کند.هيچ ﮐس بد نيست.
دلي که در بي اويي مانده است،برق هر نگاهي جانش را مي خراشد.
اما چه رنجي است لذت را تنها بردن و چه زشت است زيبايي را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است
تنها خوشبخت بودن!
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است .....
من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد دارم
من خودم هستم
بیخود آینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله بر خاستم
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملترشود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم,تا سهم سایه,تا سراغ همسایه...
صبوری می کنم تا مدار,مدارا,مرگ...
تا مرگ خسته از دق الباب نوبتم
آهسته زیر لب ...چیزی,حرفی,سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!
هه! مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز ویا شاعران ساکتند!
حالا برو ای مرگ, برادر,ای بیم ساده ی آشنا
تا تو دوباره بازآیی
من هم دوباره عشق خواهم شد!
آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام
نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان.
میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت، نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
:ادامه مطلب:
قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |